من زن میخوام

این زنو کی ما میتونیم بگیریم خدا میدونه  اینجوریکه پیش میره فک کنم تا زمان مرگم مجرد بمونم میدونید چرا؟

خوب معلومه با این وضع که خودتون بهتر میدونید کی دیگه زن میگیره!!!!

خلاصه نه کار هست نه پولی  تنها کاری که میتونیم بکنیم دعا!!!

دعا واسه تمومه جوونا بخصوص سازمان ملیمون که بی سرپرسته البته فعلان!!!!!!

میدونم چرت  میگم ولییییییییییییییییییی:

از پاسخ من معلمان آشفتتند...

ازحنجرشان هرچه درآمد گفتتند...

اما هنوز من معتقدم ...

از جاذبه تو سیب ها می افتند...

چه ربطی داشت نمیدونم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 12:22  توسط کامبیز  | 

سیلللللللللللللللللامممممممممممممم

اومدم  تابعداز مدتها  دوری از میادین اینترنتی هم یه حالی به همتون بدم و هم بگم که :

آییییییییییییییییی  من هنوووووووووووووووووووز هسسسسسسسسسسسستممممممممم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:53  توسط کامبیز  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 يعنى چی؟

از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چی؟» 

پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. 

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله) 


• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله) 


عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله) 


• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله) 


• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله) 


• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله) 


• اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)


عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله) 


• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله) 


• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله) 


• هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله) 

 سرانجام ... 

برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند" 

(به نقل از وبلاگ قشنگ اتاق تنهایی دانشجویی)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 9:57  توسط کامبیز  | 

درد دل

حالم خوب نیسد دوستای گلم نیدونم چرا تا میام و از یکی خوشم میاد یا قبلا یکی دس روش گذاشته یا طرف ازمن خوشش نمیاد هزار بهونی دیگ ُدارم از خودمد دورو ورم حالم بهم میخوره  :حقیقتش من از یکی خوشم امده بود که یه۱۲ سالی ازمن بزرگتر بود نمیدونم چرا ولی از متانتی که داشت خوشم اومد ولی غافل از اینکه طرف اصلا اونیکه من فک میکردم نبود خیلی بیرحمانه منو خردم کرد طوریکه تا سه روز داشتم میمردم اصلا فکرشو نمیکردم که اینهمه بیرحم باشه ولی بود با خودم احد بستم که تا وقتی زنده ام به هیچ دختری دل نبندم و کاری که اون بیرحم باهم کرد رو با دخترایه دیگه انجام بدم متنفرم از همهء دخترا میخام مثل حیون باهاشون باشم خیلی نامردن بیمعرفتا منی که حاضر بودم اعضاء بدنمو به خاطر سلامتی اون بدم دل ساده منو باش اینجاس که یاد داریوش با او آهنگ قشنگش که میگه (دل من دیگه خطانکن با غریبه ها وفا نکن) میفتم به شما هم توصیه میکنم لاقل یه بار این آهنگ قشنگو گوش بدید شاید حال منو تا حدودی درک کنید ببخشید که سرتونو درد آواردم ولی واقا دارم دیونه میشم نمدونم دیگه هیچی واسم قشنگ و زیبانیست همه چی به نظرم پوچ و بی معنی میاد.......
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 23:17  توسط کامبیز  | 

###تقلب####

باتوجه به ایام امتحانات بی ربط نیست که برای دوستای گلم پست زیرو آماده کردم:

 روش هایی از تقلب در امتحانات: 

روش های نوشتاری:
1- نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و...
2- نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و...
3- نوشتن روی دستمال دماغی، پاکت نامه و...
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخ‌های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچه‌ی آئورت و ...


روش های با کلاسی:
1- استفاده از ماشین حسابهای مهندسی
2- استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس


روش های جوادی:
1- خر نمودن یک فقره بچه خرخون
2- خم کردن سر به روی ورقه‌ی طرف به صورت تابلو.
3- روش بویایی:خودتان ماسک بزنین و یک بوی گند از خودتان در بکنین تا مراقب، جرات نزدیک شدن به شما را نکند.
4- روش شیمیایی:بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید.

توجه:
اگر در این امر تبهر کافی ندارید اصلا سمت این کار نروید که عواقبی جز ضایع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:16  توسط کامبیز  | 

$$$$$$$$$$$$$سوء استفاده ایرونی $$$$$$$$$$$$$$$

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ...

 


 

خودتون ادامه اش رو برید ...  !!

 

دقت کردید چقدر از این موارد زیاد شده ؟!

 

نتیجه گیری :

تا آدم نشدید نه زن بگیرید نه شوهر کنید !!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 17:59  توسط کامبیز  | 

جلسه خواستگاري

 

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!


مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟


خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!


مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...


خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!


مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...


خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!


مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...


خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌كنه...؟!


مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...


خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!


مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...


خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!


مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...


خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!


نتيجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:50  توسط کامبیز  | 

شـوهر مورد علاقه یک دختـر در سنین متفاوت !!!!!!!!!!!!!

دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه

دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.

دختر 32 ساله : کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه

دختر 42 ساله : تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید )یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه

دختر 52 ساله : او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته

دختر 72 ساله : تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه

نتیجه:بدوبدو  تا نترششششششششششششششیییییییییدییییییییی***********

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 13:26  توسط کامبیز  | 

موضوع انشا’ .................... ازدواج ..............................

سلام به همه بروبچه گل به همه اونایی که تو این چند وقت که نبودم کلی دلشون واسم تنگ شده بود امروز بایه مطلب جدید اومدم این مطلبو جایی خوندم خواستم تا شما هم بی نصیب نمونید پس حالشو ببرید:

پیش بابایی می رومو و از ازش می پرسم: «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محكم می پیچاند و می گوید: «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی كنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سوالم نشدم بابایی پرسید: «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی كه در چشمام اشك جمع شده بود می گویم: «بابایی بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بكشید؟!»، بابایی با چشمانی غضب آلوده گفت : «نخیر! از اونجایی كه من سلطان خانه هستم و توی یكی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین كار رو می كرد و ابتدا می كشید و سپس تحقیقات می كرد، در نتیجه من همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور كه داشت حرف می زد یك دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده،البته پخش سریال جومونگ این اواخر بی تاثیر نبوده. ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت كرد كه با چشم مسلح هم دیده نمی شد.



مامانی گفت: «در مورد چی صحبت می كردین كه باز بابات جو گیر شده بود و گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم: «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی كه كم كم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور كه به سمت بابایی می یومد گفت: «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می كنی كه یه دونه مامان كافی نیست؟! می دونم چكارت كنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محكم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.



بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست كل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم كه موضوع انشا این هفته مون اینه كه «ازدواج را توصیف كنید.»، بابایی كه تازه بهوش اومده بود گفت: «خب خانم! اول تحقیق كن، بعد مجازات كن! كله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت: «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می كنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه كه هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی كرد و گفت: «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت: «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه كرباسن !»



بابابزرگ كه گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با كانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبكه عوض می كرد متوجه صحبت های ما شد و گفت: «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت: «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی كه داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!»



پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید: «ازواج خیلی چیز خوبی است، و انسان باید ازدواج كند ... راستی خانم معلمتون ازدواج كرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود كه این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت كرد.



به حالت قهر دفترم رو جمع می كنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشا در چشمانم خواهرم اشك جمع می شود، و وقتی دلیل اشك های خواهر رو می پرسم می گوید: «كمی خس و خاشاك رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می كنم نشانی از گرد و خاك نمی بینم، به خواهر می گویم: «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشك می ریزد.



ما از این انشا نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناك است زیرا امكان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت كند،

نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:16  توسط کامبیز  | 

سلام دوباره به همه ی دوستای گلم شرمنده ام یه جند روزی اینترنتم قطع بود الانم اومدم بگم که تا یه مدت نمیتونم آپ کنم چون ۲تا امتحان خوف دارم یکی از یکی سخت تر کاش همون موقع میدادیمشون و راحت میشدیم اما حیف از اینکه نشد و عقب افتاد حلا دندمون نرم باید بریم و بدیمشون فقط برام دعا کنیدمرسسسسسییییییییییییییییییییییییی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط کامبیز  |